محمد باقر شريعتى سبزوارى
173
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
گفتيم نفى هر چيزى متفرع بر تصور آن در ذهن مىباشد مانند « انسان انسان نيست » . و ثانياً ، ثبات را ، كه ديالكتيك نفى مىكند ، چنانكه در عينيت گفته شد ، در ماده درست مىباشد نه در صورت علميّهء تصورى يا تصديقى ، كه همواره ثابت هستند حتى تصورات و تصديقات غلط نيز در حوزهء ذهن ثابت مىباشند . راستى اينان در قضاياى سپرى شدهء تاريخى و در بيوگرافى گذشتگان و پيشينيان چه مىپندارند ؟ آيا همه چيز براى انسان مجهول است ؟ حتى خود اين قضيه نيز مجهول است ؟ آيا همه چيز در ادراك انسان نسبى و متغير است حتى خود اين چيز و قضيهء نسبى و متغير و يا اينكه ثابت و استوار است ؟ اگر متغيراست ، پس معيار نيست ، اگر نسبى است نمىتواند ملاك مطلق اشيا باشد . شايد ما با روش متافيزيك فكر مىكنيم و سخن اينان را نمىفهميم ( چنانكه مىگويند ) . ولى در اين فرض آيا فكرهايى داراى عينيت و ثبات پيدا نشد ؟ و آيا در اين صورت يك دسته فكر داراى عينيت و ثبات و يك دسته فاقد وصف عينيت و ثبات پيدا خواهد شد ؟ يعنى فكر مىتواند هم با اوصاف ماده و هم بىآنها موجود شود ؟ ! يعنى فكرى كه هميشه مادى است گاهى مادى است و گاهى مادى نيست ( و اين تناقض محال است ؛ ولى اين دانشمندان اجتماع متناقضين را صريحاً جايز مىدانند ، بلكه مىگويند هر موجودى حامل تناقض است ! ) و ثالثاً ، اجتماع نقيضين ( كه غالباً در ديالكتيك به « اجتماع ضدين » تعبير مىشود ) هم در ماده و هم در ادراك محال است و به طورى روشن مىباشد كه اگر در هر قضيهء بديهى شك نماييم ( چنانكه گفتيم كه حصول علم در هر بديهى متوقف به قضيهء « استحالهء ارتفاع و اجتماع نقيضين » مىباشد و با فرض نبودن اين قضيه « علم » مستقر نمىشود ) در حكم نقيضين نمىشود شك و ترديد نمود و غريزهء فطرى انسان و من جمله خود دانشمند مادى تحولى نيز بطلان اين حكم را نمىپذيرد . و اين همه تكاپو كه ديالكتيك در نفى اين حكم مىكند و مثالهاى بسيارى كه در راه اثبات حقانيت دعواى خود مىآورد و تعبيرات مختلف ( مثل وجود و عدم و بالقوه و بالفعل و تز و آنتى تز و ضدان و متغايران و متنافيان ) كه مىنمايد ، همهء آنها گواه بر اين است كه خلط كرده و چيز ديگرى را به جاى نقيضين گرفته و